بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...


مترو بازار شب عید است، دیگر قشنگ میدانم هر ایستگاه و خطی از کلاهدوز گرفته تا فرهنگسرا و شادمان و امام و تجریش و ارم و هر ایستگاه حتی‌ ، کدام دستفروش ها را دارد ، و هرکدام چه میفروشند...بینشان همه مدل آدمی هم هست...از زنان قرتی ای گرفته که باهم شوخی های مثبت هجده ای میکنند و قاه قاه میخندند و حتی زنان چادری و حامله که دیروز دیدم اش و دلم میخواست بروم بغلش کنم ، نمیدانم چرا بغل اما راستش اولین بار بود انقدر دلم سوخته بود و با خودم میگفتم اگر نیاز نداشت که در این شرایط هی از این واگن به آن واگن نمیرفت و نمیگفت خانوما کسی لباس زیر نخواست؟... حتی بینشان معلول جسمی هم وجود دارد...حالا میدانم دوتا هستند در دو خط متفاوت...یکیشان پسری است که جوراب میفروشد آن یکی پسری که دستمال میفروشد...از پیر و آدم هایی که نمیتوانند راه بروند گرفته تا بچه های ده یازده ساله...گل سر، سفره، جوراب، هنزفری، لباس زیر، باطری، مداد نوکی، لوازم آرایش، زیورآلات، قاشق چنگال تاشو، دفتر نقاشی، فیلم، روسری، پراشکی و ویفر،‌آدامس، دستمال جادویی، جاسوئیچی، فندک، آیینه، لاک پاک کن‌و ...همه چیز در عرض یک ربع اگر در مترو باشی از جلویت رد میشود و تبلیغ میشود...به قول یک دختره که آنروز به دوستش با خنده میگفت کافی ست برویم عروسی اصلا لازم نیست کاری کنیم گوشمان را که سوراخ میکنند، گوشواره هم که میفروشند،‌آرایشمان هم که میکنند، ژیلت هم که میفروشند! ...والا راست میگفت...همین دیروز بود خانمی که گوشواره میفروخت میگفت گوشتان را هم بدون درد بدون منگنه سوراخ میکنم!.. .آنهایی هم که لوازم آرایش میفروشند هی میگویند کسی میخواهد آرایشش کنم ببیند؟... خلاصه بازار شب عید است...وسط جا نیست چون پر دستفروش است...خیلی هایشان ثابت اند، یعنی درواقع همه شان ثابت اند...به تهران آمدید به یکی از جاهای دیدنی اش! یعنی مترو هم حتما سری بزنید !!...


بعضی هایشان متفاوت ترند، مثلا زن چاقی که آلوچه میفروشد و هی آهنگ های هایده را میخواند و بشکن میزند که بیا عزیزم بیا مهتاب درومد بیا صبرم سر اومد...بعد میگوید هرکی آلوچه های خاله رو خورده عاشقش شده، آلوچه های خاله حرف نداره، هرکی آلوچه های خاله رو بخوره بعدش آهنگ میخونه و شاد میشه...یا سوسن رژی با آن چتری هایش که مثل فرفره میماند و هی با رژهایش از اینور به آنور سالن میرودو میگوید به من میگن سوسن رژی، سوسن رژی توی کل مترو یدونه ست اونم واسه نمونه ست، هرچی رژ بخوای سوسن رژی داره، بری کل دنیارم بگردی دوباره برمیگردی پیش سوسن رژی میگی سوسن رژ!... گاهی فقط نگاهشان میکنم و میروم در بحرشان...آنها برای فروش هرکاری میکنند و حاضرند هرچه بلدند بریزند وسط تا فقط بفروشند و قطعا اگر پای نیاز وسط نباشد هیچ زنی دوست ندارد صبح به صبح دوتا ساک دست اش بگیرد و تبلیغ کند وسط مترو، قطعا آرزوی آنها هم یک زندگی عادی در یک خانه ی عادی است که صبح به صبح بیدار شوند پرده ها را بکشند و فکر کنند ناهار چه بپزند و سیمای خانواده ببینند...دیروز نرسیدم به قسمت بانوان و درها داشت بسته میشد که سریع پریدم داخل اولین واگن که مال آقایان بود، البته مال آقایان و خانومها مختلط است و خانومها هم مینشینند معمولا اما خب من علاقه ای ندارم هشتاد تا نگاه رویم باشد ، در اینجور مواقع ایستگاه بعدی پیاده میشوم و میدوم سمت واگن خانومها ...اینبار هم جلوی در ایستاده بودم که ایستگاه بعدی پیاده شوم که زنی پیر با چادر و رو گرفته آمد قسمت آقایان و گفت: به نیت حاجت دلت، خوشبختیت درس ت، سربازیت، کارت نیت کن و من آیت الکرسی میخونم، بعدم شروع کرد بلند بلند آیت الکرسی خواندن و خب پول جمع میکرد...نوع گدایی اش را تا حالا ندیده بودم!... این اولین بار بود...ایستگاه بعدی رفتم قسمت بانوان که آنجا هم آمد و همان حرف ها و آیت الکرسی ها...خندم گرفته بود اما خب شالم جلوی دهانم بود و معلوم نبود خنده ام گرفته...خانوم های دیگر هم خنده شان گرفته بود اما خب بهش پول میدادند یا مثل من که در دلم نیت کرده بودم ! 




به تب و لرز تلخِ تنهایی، به سکوتی که نیست عادت کن

درد وقتی رسید و فرمان داد، مثل سرباز خوب اطاعت کن


سعی کن وقتِ بی کسی هایت، گاه لبخند کوچکی بزنی

فکر فردای پیری ات هم باش، گریه هم می کنی قناعت کن


زندگی می رود به سمت جلو، تو ولی می روی به سمتِ عقب

شده ای عضوِ «تیمِ تک نفره»، پس خودت از خودت حمایت کن


بینِ تن های خالی از دلِ خوش، هی خودت را بگیر در بغلت

دزدکی با خودت برو بیرون، و به تنهایی ات خیانت کن


گرچه خو کرده ای به تنهایی، گرچه این اختیار را داری

گاه و بیگاه لذت غم را با رفیقانِ خویش قسمت کن


شعر، تنها دلیلِ تنهایی ست؛ هر زمان خسته شد دلت، برگرد

ماشه را سمتِ دفترت بچکان، شعر را تا همیشه راحت کن


شعر: امید صباغ نو