بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

اگر توی این دنیای به این بزرگی هیچکس هم نباشد که بداند تو دست هایت دوباره شروع کرده به کهیر زدن و نکند پماد هایت را یادت برود و نکند باز هی بخارونی، اگر هیچکس برایش مهم نباشد سخت سرما خورده ای و نکند داروهایت را یادت برود ، هیچکس هیچکسم که نباشد یکی هست که زنگ بزند بگوید دست هایت را نخارونی ها، یکی هست بگوید داروهایت را خوردی؟ صبح ساعت چند خوردی؟ و بعد با انگشتان دست اش حساب کند ببیند نوبت بعدی کی است، یکی هست از کمر درد روی پا نتواند بایستد اما سوپ بپزد، و هزارتا فکر و خیال در سرش باشد اما در کنار آن هزارتا هم تو هم یادش باشی مثل همیشه ، یکی که امروز که علیرغم اینکه آب پرتغال و لیمو شیرین فقط تجویز است اما وقتی در بین قفسه ها بستنی زمستونی و پفک برمیداشتم چشمم به بیسکوییت های خارجی ای افتاد که دوست داشت اما هیچوقت ندیدم یکبار هم که شده برای خودش یکی از این بیسکوییت هارا بخرد و همیشه اول گفت شیر بخرم برای گلوی او، خامه بخرم برای صبحانه ی آن یکی، مغز بخرم فلانی دوست دارد، از این شکلات ها بخرم بهمانی دوست دارد و آنقدر این و آن اولویت داشتند که همیشه پول هایش برای خواستن های همان این و آن رفت و به خودش هیچوقت یک بیسکوییت خارجی که دوست داشت نرسید...بیسکوییت را که برایش برداشتم توی دلم گفتم خدایا مامانم را خودت برایم حفظ کن.