بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

مانده به خاطرم سفر اولم حسین

آری میان آن دو حرم عاشق ات شدم


باز دیشب خواب دیدم کربلایم...یادم نمیرود اولین نگاه را...کسی یکدفعه بلند تا از شیشه ماشین گنبدی را دید گفت السلام علیک یا اباعبدالله ...شانه های مردی در جلوی ماشین تکان خورد...بی صدا...مثل اشک های من مثل اشک های همه ...مثل اتوبوسی که غرق اشک و شوق شد...