بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


راستش را بخواهید اصلا حوصله حرف زدن از چیزی را ندارم، یعنی آنقدر از صبح درگیر و دار مسائل مختلف و اینور آنور است جسم و فکرم که انرژی ام صفر است، جوراب ها یک گوشه پرتاپ میشود و شامی خورده نخورده دو صفحه ای کتابی اگر بخوانم یا نخوانم خوابم برده است...در خواب هایم هم که یک جا آرام نمیگیرم مثلا دیشب از کربلا رفته بودم کنار حوضی از ماهی های زنده...،امروز ابن سیرین میگفت خواب ماهی خوب است، نشان از آینده ای روشن...نکه به ابن سیرین بخندم ها، به خودم خندیدم...غرق در روزمرگی ها و زندگی...هر صبح مویی که بالای سر گوجه میشودو واکس و عطری که داخل وسیله نقلیه عمومی زده میشودو  صبح تا عصری غرق در کارو حرص و جوش خوردن و عصبی شدن و حتی گریه کردن مثل امروز پشت تلفن با رئیس و خط و نشانی که برای آقای رئیس کشیده میشد که همش تقصیر شماست که بهم نگفتید فلان کار را کنم و چرا هرکس و ناکسی به خودش اجازه میدهد بد حرف بزند و من درست انجام دادم و  اویی که میخندید تو چرا داری گریه میکنی حالا؟ و خب همان لحظه ماشینی که داشت میزد بهم و سرش هوار زدم که کجا میای منو نمیبینی؟ ...غروب هایی که ترکیب هنزفری است و پاییزو کلاغ های روی چمن ها و غروب...و غروب...یک آدم بی لبخند که پشت در لبخند میکارد روی لبش زورکی  و جوراب ها و مقنعه ای افتاده یک گوشه، دراز کش شدن روی تختی که فقط آخر هفته ها رویش کشیده شده و گاهی هم اضافه شدن گلو دردی مثل امروز...زانو دردی مثل دیروز...راستی برایتان نگفته بودم که چند وقتی بود عکس خودم را گذاشته بودم روی صفحه موبایلم...خودم را در آن عکس دوست داشتم...نگاه خودم میکردم خستگی ام در میرفت وقتی لبخند قشنگم را میدیدم...اما برش داشتم و یک خیابان در غروب را گذاشتم، همان خیابانی که خودم چندروز پیش عکسش را گرفتم..همینجوری...اما دلم دوباره برایش تنگ شده است..دوست داشتم دخترک داخل عکس را بغل میکردم و بهش میگفتم ببخش این چرخ بد کردار گردون را که بی وفا بود...ببخش تمام روزها و شب هایی که میشد پر از عطر بهارنارنج باشد اما نبود...ببخش تمام آرزوهای سبز نشده ات را..،ببخش، به خاطر لبخند قشنگت ببخش و همیشه لبخند بزن...


ای درخت آشنا

شاخه های خویش را

ناگهان کجا جا گذاشتی؟

یا به قول خواهرم فروغ

دست های خویش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتی؟

این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد

چشم های من به جای دست های تو

من به دست تو آب میدهم

تو به چشم من آبرو بده

من به چشم های بی قرار تو قول میدهم

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب میرسد

ما دوباره سبز میشویم...