بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

امروز خودم را به دو عدد کتاب مهمان کردم ، مردی به نام اوه و عشق سالهای وبا...بعد یادم آمد من سالهاست فقط دارم کتاب میخرم به امید روزی که وقت کنم بخوانم و هنوز سالهاست وقت نکرده ام...گرچه با خودم عهد بسته ام شده صبح ها در مسیر بخوانم این کار را بکنم ،اصلا شده آخر هفته ها...در این آشفته بازار استادم پیام داده یکی از مقالاتمان به انگلیسی پذیرش شد وقت دارید یک مقاله دیگر باهم کار کنیم در فلان موضوع؟ خب جوی مرا گرفت که مپرس و عرضه داشتم بله حتما استاد فقط کمی بگذرد حتما و حالا کمی گذشته اما شیطان هی عرضه میدارد بپیچون بپیچون!