بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

گفته بودم خاصیت رفتن آدم های عزیز این است؟ اینکه زندگی هم گاهی تو را از یاد آنها غافل کند خودشان هرکاری میکنند تا به یادت بیایند، مثل این روزهای من که دوباره یادش خودش آمده، چقدر هوای دلتنگی ست، جای بعضی ها همیشه گوشه ی خانه گوشه قلب ها خالی ست...و یک سنگ قبر که غربتش در یک صبح پنجشنبه پاییزی با صدای کلاغ ها هزار برابر میشود...یک فاتحه روی دستانم میگیرم بالا تا خدا برساندش به تو تا بگویم هنوز دوستت دارم ای رفته از دست...