بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

الان که عده کثیری کنار بخاری زیر پتو خوابند بنده روی صندلی های یخ ایستگاه نشسته ام و وسیله نقلیه عمومی ای با آمدنش خوشحالم نمیکند و با همه وچود دارم میلرزم و صد البته در ابن لحظه و ساعت دنیا را ناعادلانه ای بیش نمیدانم و صد البته تر حسود ترین آدم ممکن هم هستم در این لحظه نسبت به تمام خوابیده ها...و از آنجایی که دو ظرف بزرگ هم حلیم درست کرده ام ببرم همکاران را غرق شادی کنم و صد البته تر تر از تمام آقایان بعد از خوردن و تمام شدن بشنوم کم بود! شیطانه میگوید قاشق که داری حلیما هم که داغ بخور طوری که انگار از ازل هیچ حلیمی وجود خارجی نداشته است! اما باز ندایی میگوید هیس حرف نزن بابا سردمونه!