بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


امشب مهمان داشتیم، مهمانی که یک کوچولو هم جزوش بود..با همدیگر خزیدیم روی تخت و زیر دوتا پتو و تکیه دادیم به بالش ..میگفت قصه های واقعی بگو.. مانده بودم چه قصه های واقعی ای آخر بگویم، واقعی ها که هیچ کدام قشنگ نیستن...بعد از گفتن قصه ی پسری بود میرفت سر گازو مامانش دعوایش کردو دختری بود مسواک نمیزد و بی رغبتی اش به قصه های تکراری بلند شد که برود، گفتم عه کجا؟ گفت فیلم قشنگ در موبایلت بیاور تا نروم...آخر فیلم قشنگ هم نداشتم...داشتم همین طور لا به لای کلیپ هایم میگشتم رسیدم به کلیپی از زلیخا و فیلم یوسف...گفت این کیست؟ گفتم زلیخا...گفت زلیخا بد است؟... گفتم اولش بد بود اما بعدش خیلی خوب...گفت یعنی چجوری؟... گفتم میخواهی یک قصه ی واقعی بگویم؟ قصه ی یوسف و زلیخا را؟ گفت آره...برایش نشستم و این احسن القصص را گفتم...گفتم در قرآن هم خدا تعریفش کرده است اسم سوره اش هست یوسف...گفت اسم سوره عنکبوت یعنی چه؟ ...نمیدانستم واقعا...گفتم این را نمیدانم...گفت فکر کنم یعنی حیوون پرست نباید بود!... این را از قصه ی خودم میگفت که اول اش که میخواستم درباره پیامبر ها توضیح بدهم و بگویم یعقوب و یوسف پیامبر بوده اند، گفته بودم خدا بنده های خوب اش را پیامبر میکرد تا بروند به مردم بگویند خورشید که خدا نیست، گاو و حیوون و بت که خدا نیستند، آهای مردم نباید اینها را بپرستید.،.خدای واقعی دیده نمیشود اما خیییییلیییی مهربان است...خیلی توانمند است...خیلی بزرگ است...این را که گفت با اینکه معنای سوره عنکبوت را یادم نبود گفتم نه فکر کنم خدا در سوره عنکبوت میخواهد بگوید مثلا دیدید که عنکبوت گوشه ی دیوار خانه میسازد بعد خیلی خانه اش سست و نازک است؟ حالا اگر آدم خوبی نباشید، اگر مثلا به آدم های فقیر کمک نکنید، مهربان نباشید ،همش پول هایتان را جمع کنید و خرج خودتان کنید و اینها و اصلا به فکر آخرتتان نباشید مثل عنکبوت یک خانه ی سست ساخته اید...گفتم آخرت و مجبور شدم از قیامت هم بگویم...روزی که همه مردند خدا همه ی بنده هایش را جمع میکند تا بییند هرکس چقدر کارهای خوب انجام داده است...خب خدا خیلی مهربان است، هرکسی یک کوچولو هم خوبی کرده باشدا خدا همممممه را میبرد بهشت...جهنم هم شیطان میرود که خیلی بد است...گفت سیب میوه ی بهشتی است، در بهشت درخت سیب وجود دارد...گفتم آره درخت دنت هم وجود دارد...با دندان های افتاده اش غش کرده بود از خنده و دستش را جلوی دهانش گرفته بود که بهشت که دنت ندارد...گفتم حالا شاید داشت، الان دنت میخوری؟ ...گفت تو چه طعمی در دنت را دوست داری؟ گفتم شکلاتی!