بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

من مرتضی پاشایی را نمیشناسم، یعنی نمیدانم چندسال اش بود، تحصیلاتش چه بود،متاهل بود مجرد بود،چرا سرطان گرفت‌و اصلا چگونه خواننده شد و سبک اش چه بود...قبل از معروفیت اش هم آهنگی ازش گوش نداده بودم جز یکی دوتا که خیلی غمگین بود و پشیمان شده بودم...یک روز شب عید در تلویزیون خواننده لاغری را دیدم که کلاه گذاشته بود و با رضا صادقی میخواند، وقتی معرفی اش کردند گفتند پاشایی باورم نشد، اسم اش را زیاد شنیده بودم و گمانم عکس روی سی دی های آهنگ هایش را هم قبلا دیده بودم که انقدر شوکه شدم چرا انقدر لاغر است چرا کلاه گذاشته...همان روزها همه برنامه ها دعوت اش میکردند، فهمیدم سرطان دارد...هنوز هم از او آهنگ های زیادی گوش نداده ام جز سه چهارتایی...اما در همان آهنگ ماه عسل که خواند بخشی از آهنگ اش هربار که به یادم می آید چشمانم را خیس میکند...

یه غرور یخی

یه ستاره سرد

یه شب از همه چیز

به خدا گله کرد

یدفه به خودش همه چیو سپرد

دیگه گریه نکرد

فقط حوصله کرد...