بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

یک آب معدنی خیلی کوچک روی میز بود نگاهم افتاد بهش، نمیتوانستم تشخیص بدهم آب تا کجایش وجود دارد، یعنی نمیدانستم داخل اش آب است یا خالی، برداشتمش تا ببینم ، آب تا نصفه اش بود...فکر کردم دقیقا مثل آدم ها...خیلی وقت ها ظاهرو باطنشان را تشخیص نمیدهی،گمان میکنی در ظاهر چقدر پر اند اما عمیق که میشوی میبینی تا نصفه حتی بیشتر خالی اند...