بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

یک فیلم ترکیه ای گاهی میبینم که همان داستان جودی ابوت خودمان هست یکجورایی، البته نه فقط داستان یک جودی که چندین جودی در یک یتیم خانه و دخترانی بی کس ،و بابا لنگ درازهایشان هم پسر های پولداری هستند که عاشق بعضی از اینها هستند...در بین آنها یک دختری هست که خیلی دلم برایش میسوزد...اسم اش ساغر است...مامان دارد اما مامانش ازدواج کرده و او را گذاشته پرورشگاه...و مجدد ازدواج کرده و صاحب فرزند شده و این فرزند دوم ش را فقط دوست دارد...راست اش اصلا نمیتوانم باور کنم مادر باشی و یکی را دوست باشی و دیگری را نه، گرچه در دنیای بیرون فیلم هم از این مامان ها زیاد دیده ام...کاش برای اینجور مامان ها اسم دیگری به غیر از مامان وجود داشت!