بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

توی یه هوای سرد آذری که شبیه زمستونه که رسوای زمانه منم رو گذاشتی توی گوش ت و شال گردنتو پیچیدی دور دهنت و اومدی خونه هیچی مثل یه کاسه بزرگ آش رشته قطعا نمیتونه بچسبه....خدایا شکرت که در این روزهای بدی حال و غمناک بودن دل اما خونه ای هست که دلم بهش خوش باشه، یه کاسه آش هست که باهاش خوشحال بشم، و تویی که هستی توو همین حوالی...