بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

این آخرین پستی است که من میتوانم امروز بگذارم چون بالای ده تا میشود غیر مجاز! پس در آخرین حرف بگذارید لطفا کمی غر بزنم و بگویم دندانم درد میکند و دلم گریه میخواهد و کش سرم موهایم را دارد میکند و سردم هست و گرسنه هستم اما چیزی نمیتوانم بخورم و دلم یک هایدا میخواهد و این هایدا را ماه هاست که دلم میخواهد و کلا از وقتی دلم خواسته هیچ هایدایی ای ندیدم ...راستی چرا یادم رفت از دختر چاقی بگویم که امروز کنارم نشسته بود...او با رفیقش بود...زنی میگفت: انگشتر، ساعت، پابند، آویز ساعت، پلاک اسم، رنگ ثابت، تمام استیل کسی خواست بیارم ببینه، خانوما کسی نخواست؟ خانوما اینجا کسی نخواست؟ ...و خب او و رفیق اش خواسته بودند...من داشتم تهران سیاوش را گوش میدادم و فکر میکردم چه وسط تهران باشم چه نباشم همیشه دلتنگ این شهر غریبم که هیچ کس دوست اش ندارد جز من انگار...تلفنم زنگ خورد هنزفری را کندم، بعدش هم دیگر حوصله نداشتم هنزفری بگذارم...دخترها داشتند پابند میدیدند...یکی شان یکی از پابندها را نشان رفیقش یعنی همان دختر چاق داد و گفت اینم قشنگه ها ، بعد هم با خنده گفت ولی این دور پای تو نمیرسه...دختری که چاق بود را نگاه کردم بدجور رفت درخودش ...او ناراحت شده بود اما حرفی نمیزد...آنها پابند نخریدند و رفتند...من میدانم او امشب گریه میکند و فکر میکند بدبخت ترین آدم روی زمین است که چاق است و آرزو میکند کاش لاغر بود...آن رفیق لاغر هم بی آنکه حتی گمان کند امروز دلی شکاند زیر یک پتوی گرم میخوابد...اصلا بگذریم،..دندانم درد میکند خب:(