بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

بعضی وبلاگ ها را دنبال نمیکنم، اما خب گاهی گذری وقتی، حوصله ای ، بیکاری ای اگر باشد، سری میزنم...مثل حالا که دندانم درد میکند و خوابم نمیبرد گرچه عمیقا خوابم می آید...گشت میزدم در بین یکی از همین وبلاگ ها...داشتم کامنت های یک پستی را میخواندم، شخصی که نمیدانم دختر بود یا پسر نوشته بود اگر حسرت ننوشتن پستی را داشته باشم پست موفقیتم در کنکور است که دوسال است بارها در ذهنم نوشتم اش ...خیلی روی کامنتش ماندم...خیلی!... من هم یک پست هست که بارها در ذهنم نوشتم اش اما هرگز نشد که ثبت شود چون آرزو بود و هیچوقت برآورده نشد...