بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

داشتم همان موقع میرفتم نمازخانه که زنگ زد...گفت رو به روی ضریح امام رضام گوشی را میگیرم...باد صورتم را میسوزاند...دلم شکسته آقا ...همین.