بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

یک سیب زرد پلاسیده ی هشتاد روز مانده در کیفم را داشتم میخوردم و قطعا فکر نمیکردم دختر سانتال مانتال رو به رویی ام که خیلی دختر بود!( خیلی دختر بودن در ادبیات من یعنی خیلی ناز و ادا و اینها بود و کلا همه کارها با ناز! ) دلش یک سیب زرد ولو همین سیب زرد پلاسیده ی هشتاد روز مانده در کیفم را بخواهد...نمیدانم چگونه هم صحبت شدیم ...حرف از این بود که برادرزاده اش بهش میگوید چاق و من میگفتم وا شما که خیلی اندازه ای و میگفت آره اما الان مدل مانکنی مد است! ...و خب از اینکه ناهار   شام اش همیشه سالم و به موقع هست و صبح ها حتما یک سیب میخورد و عاشق سیب زرد است و من داشتم میخوردم خیلی دل اش خواسته میگفت...این را که گفت اصلا لب هایم ورچیده شد از ناراحتی...گفتم دلتان خواست؟؟ چرا نگفتید؟ کاش میگفتید:(... میگفت نه نوش جانتان سیبم را خورده ام من و من میگفتم اعصابم خورد شد کاش گفته بودید...در همین مکالمات بودیم که کسی آمد و  سیب زرد تعارف کرد...حالا اینکه خدا  مراد دل او را رسانده باشد یا برای دل اندوهناک من از عذاب وجدان یک سیب زرد پاییزی رساند مهم نیست مهم این است که رساند و پاییز را بیشتر از این غم انگیز نکرد...