بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


گرچه عملا آدمی که یک تخم مرغ عسلی خورده بعد هم قوتو خورده بعد هم پفک خورده جایی دیگر برای چیزی ندارد و گرچه این دلبند را که بقیه اش در قابلمه است پخته بودم تا فردا ببرم با خودم سرکار و عده ای را از هنرمندی هایم مستفیض کنم و یادش به خیر ایام خوابگاه و دانشجویی که آقایان همکلاسی همیشه میگفتند چه میشود یکبار از آن غذاهایی که عکسش را میگذارید بپزید بدهید به ما بیاییم جلوی خوابگاه بگیریم و خب در آرزویش ماندند! ولیکن هیییییچ آدم عاقلی حتی اگر تا خرخره سیر باشد حتی اگر ناهار زرشک پلو پخته باشد نمیتواند در برابر حلیم مقاومت کند و خب زدم بر بدن و برای دستپخت همچون خودم به خدا فتبارک الله احسن الخالقینی گفتم! و خودشیفته هم دشمن است! جایتان هم نه خالی، چون تا خودم هستم شریک نمیخواهم! والا...