بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

غم انگیز تر از شماره های تلفن زنانی که پشت در و دیوار توالت های عمومی شهر با خودکار و واژه ها‌و اسامی ای که چیزی جز لجن بودن روزگار را تداعی نمیکند حک شده، حتی غم انگیز تر از فحش های نوشته شده، حتی تر غم انگیز تر از کثیفی ای که همیشگی ست و بی تمدنی زنان شهر ات را در قرن بیست و یک نشان میدهد ، شاید دختر عینکی ای بود که سراسیمه دویید ، آمد و به یک توالت عمومی وسط شهر پناه آورد...قلب اش میزد...چسبید به گوشه ی دیوار و دست اش روی قلب اش بود که گریه میکرد...حالت تهوع هم داشت...به کاسه ی روشویی پناه آورد..معلوم بود از چیزی ترسیده مثلا یک آدم، یا دارد از چیزی فرار میکند مثلا یک آدم...گفتم چیزی شده؟ جواب نمیداد...گفتم کمکی از من بر می آید؟ جواب نمیداد...گفتم حالت بده؟ جواب نمیداد...او فقط گریه میکرد...