بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

این روزا روزای بارونیه، بارونی فقط بازی با کلماته درکش فقط برای خود آدم ممکنه، روزای وحشتناک بدی که نه دوست دارم صبحاشو ببینم نه شب شدنش رو، یه وقتایی تقصیرا گردن خدا نیست، تقصیرا گردن خودته، اما دوست دارم بعد از اینهمه ناراحتی و گریه به این فکر کنم که هیچ برگی بی اذن خدا نمیفته و اگر حس میکنم که اشتباه کردم شاید باید میکردم، شاید لطفیه که حالا نمیفهممش و خیرش رو بعدها میبینم، یعنی مجبورم که اینطوری فکر کنم...مهم نیست...نمیدونم شماها مثل من یه رفیق دارید از سالای بچگی تا حالا؟ ...من یدونه دارم که یادم نمیاد جلوش از گفتن چیزی خجالت کشیده باشم یا چیزی توو دلم بوده باشه و نتونسته باشم بهش بگم...اینم از اوناست، یه رفاقتی بالای چند دهه از زندگی...از اوناست که دیشب با چشمای پف کرده براش گفتم چی شده و ساعت پنج صبح از خنده اشکام میومد و میگفتم مردم از خنده بمیری...هیچوقت بهش نگفتم از اوناییه که باید باشه،اصلا نبود دنیا واقعا بیمزه بود مثل کدو حلواییه پخته... به جاش دیشب بهش گفتم به قول رئیسمون مرسی که هستی...خندید که مرد  ه؟ گفتم آره، با خنده دوباره گفت اه چندش...گفتم مثلا ادای دخترا رو درمیاره میگه مرسی که هستی،حالا خلاصه تو هم مرسی که هستی ...گفت چاکریم...و حالا این صبح با خودم میگم زندم پس محکومم به زندگی، از اول شروع میکنم...

+ بعد بیست روز ننوشتن هنوز آمادگی برای نوشتن ندارم،راستش دلمم برای نوشتن تنگ نشده، اما رفیق ترا و بی رفیق ترا همین وقتای ننوشتن خودشون رو نشون میدن، مرسی از اکثریتی که نبودید!