بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

مردی دارد در کوچه مان با آکاردئونش شبا همش به میخونه میرم من/سراغ می و‌ پیمونه میرم من/ توو این میخونه ها خسته دردم/ به دنبال دل خودم میگردم ه هایده را میزند...او میزد من زیر لب برای خودم میخواندم دلم گم شده پیداش میکنم من...خواستم بپرم بیرون پول بدهم یادم آمد دندان درد امانم را بریده حقوقمان را هم که آنقدر دیر دادند همش رفت پای قرض های گرفته شده از مادر، مانده همین تتمه اش که قطعا فردا در دندان پزشکی دکتر نمیپرسد هزار دادی به آکاردئونی، هزار کم تر بده!