بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

برای مدتی از خانه ام میروم...نمیدانم چقدر شاید به قدر بیست و‌چهارساعت ،‌شایدم به قدر ماه و سال...دل برای نوشتن تنگ شود برمیگردم هرچند دلی برای خودم و وبلاگم تنگ نشود.

شاد زندگی کنید.

خدانگهدارتان