بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


مامانم‌ هر موقع ماکارانی حروف انگلیسی میپخت به جای خوردن هی حروف را دانه دانه توی ظرف میچیدم، بلد نبودم کلمه بسازم فقط همین طور جدایشان میکردم و ماکارانی هم میماسید، با پیاز ترشی های دستپخت مامان و یاد همان ماکارانی های کوچولویی ها رفتم به پاییز سالهای دور، همان سالهایی که هوای پاییز مثل حالا که نبود، سرد بود، هم دل ات شور و ترشی های‌مامان را میخواست هم آنقدر سرد بود که کسی رغبت نمیکرد برود در تراس و دست در دبه کند، مامانم گاهی از کمر درد آن چادر سرمه ای اش را میبست دور کمرش، با سفره ای که همیشه پهن بود به وقت ساعت رسیدن ما از مدرسه، قابلمه اش را با آن دمکنی ای که از سالهای جهازش بود می‌آورد کنار سفره، خودش همیشه آخرین نفر بود، یک وقت هایی هم فقط بهش ته دیگ میرسید و میگفت ته دیگ دوست دارم! مثل تمام وقت هایی‌که چیزی‌کم بودو او میگفت یا دوست ندارد یا میل ندارد‌...


هوا سرد است

باد می‌وزد

باران می بارد 

برگ ها روی زمین 

خبر از پاییز می دهند اما

من به گلبرگ های بهاری پیراهنت

مومن ترم تا برگ برگ این تقویم


+شعر: رضا محمدزاده