بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...



گفتم ببینم ات 

شاید که از سرم دیوانگی رود

زان دم که دیدم ات 

دیوانه تر شدم

گفتم ببینم ات

تا بی قراری از جانم به در رود

هم بی قرار و هم شوریده سر شدم 

دیوانه تر شدم


عکس: amir.ali_ gh جان