بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

عادت که ندارم به کسی بگویم حالم گرفته است یا اصلا چرا حالم گرفته است...اما خب میفهمیدی...وقتی یکراست مانتو در آورده و نیاورده میفتادم روی تخت و هنزفری میگذاشتم میفهمیدی...اولش هی به بهانه های مختلف که خودکار آبی داری؟ شارژرتو بده...کولر اینجا هوا میکشه؟ میامدی هی سرک میکشیدی...آخرش میامدی دیگر مینشستی پایین تختم که واااای دلم یه پیتزای مشتیه پر پنیر میخواد، اونروز با بچه ها رفته بودیم یه رستوران تازه باز کرده پایه ای بریم؟ ...دوست داشتم دست به سرت کنم بروی بیرون...بی حوصله میگفتم نه خوابم می آید...ول نمیکردی...میفهمیدی حتما یک چیزی شده...هی مشت میکوبیدی به بازویم که پاشو ننر،پاشو بریم دیگه حالا ما یه بار هوس یه چیزی کردیما...قلقلکم میدادی..خندم میگرفت ،همان طور روی تخت با مشت و لگد پرانی های توی هوا ردت میکردم بروی اما نمیرفتی...به جایش دوتا ساق پاهایم را سفت میگرفتی و جیغم میرفت هوا که دیگر میدیدی دردم گرفته ول میکردی اما بعدش حرص دردش را با بشگون های روی بازوهایت خالی میکردم حتی یک وقت هایی دیگر به سیم آخرم میرساندی گاز میگرفتم بازویت را، محکم و با فشار هرچه تمام تر...اما بعدش خودم دلم کباب میشد تند تند هی با دستم روی بازویت میکشیدم جای گازم برود..آخرش راضی ام میکردی. برویم..

عادت داشتی توی ماشین که ساکت میشدم و به بیرون نگاه میکردم هی مسخره بازی درمی آوردی که یکی از بیرون ببینتت فکر میکنه از وسط دهات اومدی اینطور زل زدی به خیابونا، بعد اونوقت دوستات چجوری تحملت میکنن انقدر برج زهرماری؟... حوصله نداشتم ...یک « اه» به زور از دهانم خارج میکردم تا ول کنی اما ول نمیکردی باز...باز دوباره چنددقیقه بعد بی هوا میگفتی کشتی هایت کدوم دریا جا مانده؟ ای خداااا آخه من چه گناهی کردم باید یدونه برج زهرمار که با ده من عسلم نمیشه خوردتش رو هم ببرم رستوران هم پولمو بدم همم اخم و تخم خانومو تحمل کنم؟...همان موقع پشت چراغ قرمز دختری میامد که  اصرار که گل بخر، میگفتی نمیخواهم ، میامدی شیشه ات را که بکشی بالا میگفت عمو توروخدا یکی بگیر دیگه واسه عشقت بخر...همان طور که پول از جیبت در می آوردی میخندیدی که عشقم کجا بود عمو ، این خانومه رو میبینی؟ اینم دارم میبرم بندازمش جلوی گربه ها بلکه یکی بخورتش راحت شیم...بعدم گل را میگرفتی سمت من که ببخشید مصدع اوقات میشیم ها اما خب نکه عشق نداریم ما حالا علی الحساب این گل مال شما...تا بعد واسه خانومم قربونش برم تلافی کنم...

خوب میدانستی چقدر حسودم...درجا یخم میشکست که بیخود، حق نداری از این کارها برایش کنی ها، دختره ی نکبت!... قاه قاه پشت فرمان میخندیدی که واااای خدا چقدر حسوده، به تو چه زنمه عشقمه جونمه عمرمه تا چشمت دراد، تازه اون بیاد تو رو میفرستیم اون پشت اون میشینه پیشم ما لاو میترکونیم تو هم از حسادت بترک حالا چون خیلی دلت نسوزه یه بستنی هم میخریم میدیم دستت سرگرم بشی...عین تو هم نیست که اخمو بداخلاق عنق...معلوم نیست کی ناراحتش کرده سر ما خالی میکنه...با حرص میگفتم کسی ناراحتم نکرده...میگفتی چرا دیگر لابد باز خانوم فلانی این را گفتو خانوم بهمانی فلان کرد...شما خانوما همینید دیگر ولتان میکنند عین سگ و گربه میفتید به جان هم، نمیتوانید مسالمت آمیز با هم دوست باشید که...حالا چی شده؟....باز هم نمیگفتم...مثلا میگفتم آقای ایکس امروز کلی داد و بیداد کرد؟ میخواستی اخم هایت را بکشی در هم که بیخود کرد فلان شده ی...همیشه همین طور بودی دیگر،، وسط فحش های پسرانه ات تازه یادت می افتاد جلوی رفقایت نیستی...با یک لا اله الا الله جمع اش میکردی...به جایش اسم ات را صدا میزدم...سوالی...اهل جانم گفتن نبودی که...اما خب جانم هایت بعضی وقت ها از دهانت شنیده میشد...جانم که میگفتی باز پشیمان میشدم که بگویم یا نه...اما سر بسته از سن و سال، از دل گرفته، از همینجور چیزها برایت میگفتم...میگفتم باورم نمیشود دارم میشوم فلان ساله...با جدیت میگفتی خب شدی چندساله؟ خب بشوی...اصلا انشالله هزارسالت بشود دندانت هایت بریزد زشت شوی البته الانم زشتی اما خب پیری ات قشنگ قابل تصور است شبیه آن پیرزنه بود ، توی کدام فیلم بود؟ عین سک هاپ هاپو بود تک و تنها ..صدای خنده ات باز از ماشین میزد بیرون وقتی میگفتم زنته! 

بر خلاف همیشه که نق زیاد میزدی اگر بهت میگفتم مرا ببر جایی، اما وقتایی که میدیدی عین همیشه نیستم هیچی نمیگفتی...میگفتم من شام میل ندارم نمیشود به جای پیتزای پر پنیرت برویم پارک لاله؟...میرفتی...راه میرفتیم...اول میکشاندمت کنار آن بازارچه سنتی اش...هی کیف ها را نگاه میکردم که شعرهای مولانا نوشته هی عاشقشان میشدم اما با یک اوف که چقدر گرون میگذاشتم سر جایش...سریع میگفتی خوشت آمده بردارها...میگفتم نه...باز میگفتی خب بردار دیگر اگر دوستش داری...دلم نمی آمد آخر آنهمه پول بدهی...میگفتم نه خیلی خوشم نیامده...دروغ میگفتم...خودت بی توجه به حرفم کیف را برمیداشتی میگذاشتی روی شیشه ی پیشخوان و حساب میکردی....فقط میپرسیدی همین رنگش را میخواستی دیگر؟..توی کیفم را میگشتم تا پول هایم را جمع و جور کنم بهت بدهم، نصفه نیمه جمع میشد...میگفتم این را بگیر بقیه اش هم الان عابر دیدیم بگیرم بهت بدهم...با اخم نگاهم میکردی...سریع میگفتم خب خودم دارم نه نمیخواهم اینجوری پس...بی اهمیت میگفتی مگر هی نمیگفتی پارک لاله پارک لاله خب اینم پارک لاله به جای اینهمه حرف زدن لذت ببر...

همیشه وقت هایی که برایت از دوستانم میگفتم که مثلا فلانی میگوید داداشت ورزشکار است؟ و گفته ام بله قربون قد و بالایش بروم، یا فلان همکلاسی ام که میگفت داداشت چقدر خوشتیپ است ، درجا میگفتی رفیقت خوشگله؟ سبزه ست؟ چشم ابرو مشکیه؟ بعدم همان طور که قاه قاه میخندیدی و هی تند تند میگفتم نه من تمام رفقایم ایکبیری اند، میرفتی برای خودت شربت آلبالو درست میکردی...گرچه عادت نداشتی برای منم درست کنی،البته تو همان لیوان هایت را جمع میکردی کافی بود شربت پیش کش ات، اما خب عادت داشتی همیشه اگر سر راهت بودم قبل از خوردن، بیایی بالا سرم لیوان را بگیری لب دهانم که یک قلوپ اول من بخورم...بعد میرفتی سراغ فوتبالت با همان شربت دستت...کلا در خوردن همیشه همین طور بودی...مثلا کافی بود با رفقایت یک چیز خوردنی جدید را امتحان کنی ، شبش میخریدی می آوردی برایم، مثل ایستک استوایی دیگر که خب اولین بار که خریده بودی میگفتی امشب یکی از بچه ها گفت استوایی بخوریم دیدم مزه ش جالب است گفتم بگیرم برایت بیاورم...

البته از دست تو که چیزی در یخچال نمیماند، مثل آنروز که بستنی سالاری که برای خودم خریده بودم را رفتم سروقتش دیدم خوردی، نشسته بودی پای سیستم ات کارهای شرکتتان را میکردی که هوار شدم سرت که بستنی سالار من کو ؟ اولش نق و نق که حالا هرچه بهش میدهی میگویی بخور نمیخوردا حالا گیر این یک بستنی ست...اما خب به هوای گرفتن فلان وسیله از دوستت بیست تا هم بستنی سالار شاتوتی خریده بودی و آورده بودی و میگفتی که بیا انقدر بخور تا شبیه شاتوت شوی بلکه یک کم مزه بگیری یکی بیاید قورتت بدهد راحت شویم از دستت، دوتا هم پاستیل و اسمارتیز پرت میکردی سمتم که بفرما خانوم خانوما...

یادش به خیر آن روزهایی که دانشجو بودم و خوابگاهی، بر خلاف روزهای خانه که اگر نبودم کلا زنگ راست کارت نبود، تقریبا هرروز زنگ میزدی که پول لازم نداری؟ چیزی کم و کسری نداری؟ هرچه خواستی برو بخر با دوستانت، خوش بگذران...تنها هم نرو شهر را بگردا، با هم بروید بیایید...وقت هایی که با بچه ها هم سر درست کردن یک چیز ساده در ورد میماندیم کافی بود بهت زنگ بزنم صدایت را روی آیفون بگذارم و مرحله به مرحله بهمان بگویی...چقدر آنوسط ها که خنگ بازی در نمی آوردیم، چقدر که نمیخندیدیم...تو هیچی نمیگفتی وایمیستادی خنده هایمان تمام شود ، گرچه گاهی حس میکردم خودت هم با خنده های ما خنده ات گرفته است اما رو نمیدادی...خیلی جدی و خشک بی خنده میگفتی فلان قسمت را بزن...گوش بده دقیق ! دوبار تکرار نکنم...آخرش هم که میدیدی ما خنگ بازی در می آوردیم میگفتی بفرست خودم درست کنم برایت بفرستم...مقاله هایم را که کمک نمیکردی، اما یک وقت هایی که میدیدی چراغ اتاق روشن است و قوز کرده ام پشت لپتاپ با چشم های درامده از بی خوابی با آن شلوارک تنت و پاهای پر مویت میامدی مینشستی کنارم که چقدر دیگر مانده؟ بگیر بخواب بابا گور درس...با بغض میگفتم خیلی مانده...فقط همین لحظه ها بود که پیشنهاد کمک میدادی...

تو مهربان ترین بودی گرچه هیچوقت به رو نمی آوردی...مثلا آنروز که دستم ماند لای در ماشینت و یکدفعه ضعف کردم داخل پارکینگ ، آمدی سریع از پشت فرمان سمتم که چی شد!؟ هی با یک دستت اشک هایم را پاک میکردی با آن یکی دستت هم دستم را گرفته بودی و بوس میکردی که خب ببینم دستت چی شد؟ بگذار ببینم چی شده خب، گریه نکن قربونت برم، درد و بلات به جونم گریه نکن اینطور...وسط همان درد دست هم میدانستم  که تو بهترینی اما خب به شرطی که تو وجود خارجی داشتی،  به شرطی که تو یک داداش واقعی بودی نه فقط یک رویا! 


یک تو وسط زندگی ام‌ گم شده است(۱).