بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

 برای آدمی مثل من که برنامه ریزی کارهایش جزئی از وجودش هست، و کلا مسئولیت های بر گردنش حالا میخواهد ناهاری که قول داده بپزد باشد، یا درسی که باید بخواند، یا هرچه هزاران برابر اولویت دارند بر خودش متاسفانه، همیشه اتفاقات غیر منتظره عذاب آور است، مثلا تمام زورم را زدم امروز بروم چون خیلی کار دارم اما نشد، اول صبح شنبه نباید رنگ و رخ مریضی پاچیده باشد بر چهره ات و اینگونه تسلیم شوی اما خب تسلیم شدم و رختخواب پیروز شد...