بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...


حالا که به لطف بدی حال باید یک گوشه دراز بکشم  بگذارید حداقل کمی حرف بزنم،‌ دلم میخواهد از زنی بگویم که چندروز پیش پیدایش کردم، البته پیدا که نه، در صفحات به روز شده ی اینستاگرام دیدم اش، صفحه ای قدیمی، یعنی صفحه ای با عکس های قدیمی، آن لا به لا ها هم گهگاهی از الان اش عکس گذاشته بود، الان زنی شصت ساله بود...اول اش گمان کردم شاید خواننده ای یا بازیگری قدیمی باشد که اینهمه مخاطب دارد و پای هر پست ۸۰۰-۹۰۰ تا کامنت...اما خب جلوتر که رفتم دیدم نه او یک زن معمولی ست، بدون هیچ مشهوریتی یا معروفیتی...یک زن شصت ساله که انگار در شصت سالگی اش بیشتر از هر وقت دیگری آلبوم‌جوانی اش را مرور میکند و یاد روزهای رفته می افتد...زنی که عکس های ۶۸ و ۵۷ را میگذارد و ده بیست خط پای هر پست از خاطرات آن عکس‌میگوید، گاهی حتی پای عکس های‌خودش گریه میکند، گاهی میخندد، گاهی دلش تنگ میشود...زنی از نسل فردین...از روزهای شلوارهای دم پا گشاد و کج کلاه خان گوگوش که عکس با مایو اش را گذاشته بود و از آن روزی که کنار ساحل میرقصید و مردم نگاهش میکردند نوشته بود..،زنی که در همان نسل مانده است ، در همان روزها مانده است و حتی سالهای رفته و عوض شدن همه چیز هم نتوانسته او را از آن حال و هوا ها در بیاورد، او هنوز همان زن بی حجاب زمان شاه است، هنوز در پلاژهای کنار دریا و خاطراتش است، هنوز در مهمانی هایی که از گوگوش و ستار میخواندند...هنوز در سکه های نگه داشته اش با عکس شاه، در رفاقت هایش با پسرهای خفن آن روزگار! که ژیان را بی سقف میکردند و سیبیل هایشان دل هر دختری را میبرد...زنی که با عوض شدن روزها نیامده به حال، او در سی چهل سال پیش هنوز غرق است، در آلبوم هایش غرق است ، در جوانی ای که دیگر برگشتنی نیست غرق است...او یک زن شصت ساله ی مانده در بیست سالگی ست...


+ آنهایی که مرا میشناسند میدانند نباید از آدرس کسانی که مینویسم بپرسند!