بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

از اینکه دو روز است روی تختم خسته شدم، سعی کردم مثل این مجری های تلویزیون به خودم بگویم سلامی دوباره به زندگی‌کن...سلامی دوباره به زندگی‌کردم، جلوی آینه آب زدم به صورتم، به‌چهره ی از رنگ افتاده ام نگاه کردم، موهایم را شانه زدم، نان و پنیر خوردم و در تلاش برای مقاومت در برابر زندگی بودم که باز کنار سفره دراز کشیدم چشمانم را بستم و خدا را صدا زدم که این دیگر چه مریضی ست آخر...