بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

گمانم در زندگی ام به همچین روزی نرسیده بودم، دقیقا نمیدانم چمه، از دیروز تا حالا حالم بده و تنها میدانم فشارم پایین است، دیروز که وقتی رسیدم با یک حال وحشتناکی فقط افتادم روی مبل و چشمانم را بستم که فشارم را گرفتند و یکی خرما آورد،هیچی نفهمیدم و بیهوش افتادم تا صبح، صبحم هزار بار با خودم گفتم بروم یا نروم و چون‌کار داشتم رفتم، اما آنقدر حالم بد بود که نمیتوانستم دو قدم بردارم ، به صندلی اتاقم که رسیدم سرم را گذاشتم روی میز،‌ در همان هاگیر واگیر هم که دارم از حال میروم پرم به پر یکی از آقایان گرفت، آخر یکی آمده بود که فلانی میگوید فلان چیز من اشتباه شده ، نگاه کردم خب اشتباه نشده بود، میگفت اشکال ندارد حالا برایش درست کن میگوید بچه مریض دارد...که دیگر دیوانه شدم، قشنگ داد میزدما، که اعتراض دارد بیاید عین یک مرد بگوید معترضم چرا پای بچه اش را وسط میکشد، من از ننه من غریبم بازی بدم می آید، همه در زندگی شان یک بدبختی دارند اما بدبختی ها چه ربطی به کار دارد...یکی دنبال قرص میگشت، یکی بیسکوییت می آورد، رفتنم فایده نداشت نمیتوانستم حتی دو دقیقه دوام بیارم،‌بلند شدم آمدم زنگ زدم که میتواند دنبالم بیاید؟ نمیتوانست اما میگفت بخواهی می‌آیم، گفته بودم نه می آیم...به همچین لحظه فلاکت باری هیچوقت نرسیده بودم، ته تمام کارت هایم خالی، ته کیفمم چندتا فقط پانصدی که عید غدیر سید ها داده بودند، راه نمیتوانستم بروم، پول همراهم نبود، دوتا سکه ی پانصدی کنار کلیدهایم پیدا کردم با همان سوار ماشین شدم و خودم را به خانه رساندم و با هر قدم گفتم نمیگویم الان نبر‌ ، فقط ناگهانی نبر، امان بده حداقل خداحافظی کنم و به آدم ها بگویم حلال...