بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

مدال افتخار ! امروز را میدهم به دختری ۲۷-۸ ساله که با مادرش روی صندلی نشسته بودند و برادرش زنگ زده بود که مامان پیش توست؟ و آنتن نمیداد و قطع شده بود و دختره با خودش میگفت اه احمق، عجب احمقیه ها... و مادرش گفته بود کی ؟ و او گفته بود اااااه مامان تورو قرآن، من توی افکار خودمم با خودمم ولم کن! ....