بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

اگر من الان سیندرلا بودم و فرشته ی مهربان بالا سرم ظاهر میشد و میگفت سیندرلاهو!( زبان اصلی ندیده اید شما پس حرف نباشد! من دیده ام، من بیست و دو ام خیلی خفنم!) ، بله داشتم میگفتم ،ظاهر میشدو چوب دستی اش را تکان میداد و میگفت ببری ببری بو، ببری ببری بو و بعد میگفت سیندرلاهو؟ امشب یک آرزو ...بلاشک و بی معطلی میگفتم لطفا یک کاری کن تا شش صبح برایم به اندازه ی اصحاب کهف طول بکشد و حس کنم یک دل سیییییر خوابیده ام، گرچه داستان اصحاب کهف از نظر من خیلی غریب است!:( ..اصلا ولش کن فرشته ی مهربان، یک اسنیکرز بده بیاد کاچی بعض (به از) هیچی!...