بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

مرد ها موجوداتی هستند که وقتی شما در قسمت شاگرد نشسته باشید و حالا کسی پیچیده باشد جلوی ماشین شما، شیشه سمت شما را می دهند پایین و نیم خیز میشوند که به ماشین بغلی شما بگویند داداش کجا میای؟ البته این داداش کجا میای با ملایمت ختم به خیر نمیشود قطعا و کلا جوامع بشری هنوز کشف نکرده است که چه خاصیتی است که آقایان از هرچه بگذرند از حقشان در رانندگی نمیگذرند، و خب کافی ست ماشین کناری شما هم اعصاب تعطیل باشد هیچی دیگر، حالا هی شما بازوی عزیز خودت را بگیر و بگو برو ولش کن برو، نه ماشین بغلی شما ول میکند نه اینطرف...آخرش هم بالاخره یکی گاز میدهد و میزند از آن یکی جلو ...اما دو دقیقه بعد انگار که اصلا از مغزشان فراموش شده باشد تا دو دقیقه قبلش چه خشم اژدهایی بودند و تن صدایشان تا روی صد رفته بود! قسمت هایی از خیابان در طول مسیر را نشان میدهند و یا خانه و مغازه ای و بعد درباره ی آن و اینکه در این خیابان چه دوران خوشی را گذرانده اند و فلان مغازه را نگاه کن قبلا فلان چیز بود حالا کرده بهمان چیز صحبت میکنند و بعدم شما را میرسانند و یک برو به سلامت همراه با مهربانی به شما میگویند و خودشان هم میروند دنبال یک لقمه نان حلال...