بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

آقای ر همانی است که یکبار گفتم او ته همه چیز است، ته گیتاریست بودن، ته تافل، ته تمام کتاب های عالم را خوانده، ته کامپیوتر، همانی که گفتم اما کلا در عالم دیگری است و اصلا انگار پاهایش روی زمین این دنیا نیست و از نظر دیگران شاید حواس پرت و گیج به نظر برسد...مثلا آقای ر اگر بخواهد برود چیزی بخرد تو هم آنوسط بگویی میشود برای منم الویه بخرید؟ آن یکی هم بگوید پنیر، او با دوتا شکلات صبحانه برمیگردد و وقتی میگویی این چیست میگوید حواسم نشد!...برای همان آقای ر با اینهمه در دنیا نبودنش عجیب بود که امروز وقتی داشت برای خودش اول صبح چایی میریخت و به منم گفته بود چایی برایتان بریزم؟ و گفته بودم نه ممنون و آقای ر طبق معمول همیشه این جمله روزانه اش را تکرار کرده بود که شما چرا هیچی نمیخورید بابا حداقل اول صبح یک گلویی تازه کنید به خودتان آسیب میزنیدا، و گفته بودم آخر من خیلی صبحانه خور نیستم ...یکدفعه گفته بود چندروز پیش با مهندس فلانی رفته بودیم فلان جا رفت از این بیسکوییت شکلاتی ها خرید، یکدفعه گفتیم عه جای خانوم فلانی خالی این بیسکوییت ها خوراک خودش است!...