بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

یک شماره از سالهای دور در گوشی ام مانده که امروز روی عکس های پروفایلش زدم ببینم کیست...از لابه لای عکس ها یادم آمد...او هم اتاقی ام در ترم اول بود...ترم اول در خوابگاه غم انگیز ترین روزهای زندگی آدم است...او‌عقد کرده ی اتاقمان بود...هر موقع شوهرش زنگ میزد صدایش را بچگانه میکرد و با خنده هایی از ته دل گوشی به دست میرفت بیرون و یکی دوساعت بعد بر میگشت..بیشترین دغدغه اش لاغری اش بود، روزی دوبار کلاه میگذاشت و میرفت لا به لای بلوک های سیمانی و غم انگیز خوابگاه دخترانه میدویید ، برایمان تعریف کرده بود که همیشه که از شوهرش میپرسید من خوبم؟ خوشگلم؟ و او هم میگفته آره تو بهترینی، یک روز که پرسیده شوهرش گفته راستش داری کمی چاق میشوی از منم چاق تر حواست هست؟... همین حرف شوهرش باعث شده بود روزی دوبار با انگیزه و شوقی وصف نشدنی ورزش میکرد...موهای خیلی بلندی داشت....خیلی بلند...هر هفته هم به خانه برمیگشت فقط به شوق یک نفر...او ترم آخر ارشد بود و کارهای دفاعش را داشت میکرد...عروسی کرده بودند اما هرکدامشان مثل زمان عقد خانه ی پدر ومادرش بودند تا هم کمی پول جمع کنند هم این درسش تمام شود و یک خانه بگیرند...تابستان رفت که مهر بیاید دفاع اما باردار شد...تا وقتی من بودم و درسم تمام شد او نیامد..نمیدانم بعدها دفاعی کرد یا نه، اما امروز در عکس های پروفایلش دیدم نوشته پسرم عشقم و دخترم دنیامه!...