بیست و دوم فوریه

اعتقادات و افکار و سبک زندگی من برای من است مسلما نه برای همه، متقابلا هم همین است...آدم های متفاوت با من برای من فرقی با آدم های مشابه با من ندارند، همه را باید انسان ببینم که میبینم و از کنارشان میگذرم....اما عرف برای من چیز با ارزشی است...من آدم های عرف شکن را دوست ندارم...البته عرف معقول منظورم هست وگرنه چه بسیار عرف غلط جا افتاده که خودم هم مخالف سر سخت اش هستم...اما یک واقعیت وجود دارد آنهم اینکه ما هرچقدر اروپایی بخواهیم فکر کنیم و دم از آزادی عقیده بزنیم اما یک عنصر ثابت در جامعه ما وجود دارد و آنهم بافت مذهبی جامعه است و مردمی که شاید خیل عظیمی هم مذهبی نباشند اما بعضی چیزها برایشان مهم است و رعایت میکنند، هنوز هم که هنوز است در خیابان هایمان خیلی چیزها رعایت میشود، شاید از هر هزار نفر هشتصد تای آنها دوست دختر و پسر باشند اما کم خیلی کم پیش می آید دختر و‌پسری در ملاعام هم را ببوسند ، وسط کلاس درس و دانشگاه و اتوبوس و غیره هم را بغل کنند، بله در ماشین و‌سینما و پارک و پشت چمن و درخت من دیده ام شماهم بسیار ، اما در ملاعام نیست...چرا؟ چون عرف نمیطلبد...چون میدانند عرف آنها را پس میزند ...افراد زن و شوهر هم که باشند دیگر هرگز از این کارها در ملاعام ندارند...کافی ست سری در مهمانی های خانوادگی بچرخانید و ببینید یاد دارید مردی بلند شده باشد و یکدفعه زنش را بوسیده باشد و سفت بغل کرده باشد یا او را روی پاهایش نشانده باشد و چایی بخورند؟،.. نه ، ندیده اید و اگرم دیده باشید انگار عجیب ترین و زشت ترین حرکت تاریخ را دیده اید و همه مسخره میکنند....چرا؟ چون عرف نمیپذیرد...عرف پس میزند...همه انتظار دارند وقتی دو نفر خانه دارند خلوت دارند در ملاعام چرا؟!... اینها را گفتم تا برسم به همین چندروز پیش که نشسته بودم روی یک نیمکت شکسته و کهنه رو به دریا، باران هم می آمد...به خاطر سگ ها خیلی دور و برم را نگاه میکردم یکدفعه جلویم سبز نشوند که نگاهم خورد به زن و شوهری کمی آن طرف تر...میگویم زن و شوهر چون در جایی بودم که اصلا غیر از زن و شوهر را راه نمیدادند، پس دوست نبودند ...لب هایشان را گذاشته بودند روی هم و عکس میگرفتند...نه اینکه فقط من باشم و من را هم به هیچ حساب کنند، نه جمعیت بسیار بود..حداقل مطمئنم علاوه بر من ده تا چشم دیگر داشت آنها را میدید...حتی نه یک بوسه ساده از لپ هم! ...سرم را دوباره رو به دریا برگرداندم و گفتم اشتباه دیده ام، آخر کدام آدمی جلوی اینهمه جمعیت...سگ ها که زیاد شدند بلند شدم بروم که از جلوی آنها رد شدم، همدیگر را بغل کرده بودند و همچنان مشغول!... من گذاشتم به پای اینکه عقد کرده اند خیلی دلتنگ اند! امیدوارم آن ده چشم دیگر هم به پای همین بگذارند گرچه به اعتقاد من به پای هرچه هم گذاشته شود چیزی از زشت بودن اش کم نمیکند!