بیست و دوم فوریه

می خواهم
هر صبح
که پنجره را باز می کنی
آن درخت رو به رو من باشم
فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم
استکان چای من باشم
و هر پرنده ای که
نان از انگشتان تو می گیرد...

+ سلام 

- سلام‌،خوبی؟ کجایی؟

+ تا یه ربع دیگه میرسم، یه زحمتی میکشی چایی رو روشن کنی؟ سرم داره میترکه

- دمم کردم برات

+ آخ الهی قربونت برم

و حالا بعد از دو روز تنها در خانه با دو لیوان چایی نشسته ام تا روح و ذوق به زندگی برگردد...