بیست و دوم فوریه

از بچگی تا به حالا همیشه و همیشه هرسال و هرسال شنیدم که هر شب قدر گفتند خدا سرنوشت یکسال را مینویسد، گفتند کربلا و مشهد و چه و چه را اگر گرفتی همین سه شب است ها...من به هرجای زندگی ام نگاه میکنم یادم نمی آید کجا لایق شده ام، تنها چیزی که جواب سوالم میشود شاید فقط دل شکسته ام باشد که لایقم کرد...کربلا روزی ست، من قسم میخورم کربلا روزی ست، بخواهند نصیب ات کنند می کنند...این برات با برات های دیگر فرق دارد...راستش را بخواهید همیشه حس میکنم برای دادن اش خود ارباب در شهر میگردد و دست روی بعضی ها میگذارد،بعضی هایی که شاید قبل اش در خواب هم نمیدیدند ، اصلا بعضی هایی که شاید پول رفتن ندارند، اصلا بعضی هایی که شاید مریض اند و پای رفتن تا دو قدم آن طرف تر را هم ندارند، و هزاران بعضی هایی که هزار مانع در زندگی شان وجود دارد تا خودشان را لایق رفتن ندانند...اما به اینها که نیست...همه ی کربلا رفته ها میدانند که به خدا به اینها نیست...یک روزی یک جایی درست لحظه ای که فکرش را نمیکنی می آیند بهت میگویند عزیز جان خبر داری اسم تو را هم ارباب نوشته است؟ بیا...بیا که آقای سر بریده ای در کربلا منتظرت ایستاده تا زائرش باشی ، تا لایق شوی به سلام اش آخر خودش به زائرانش سلام میدهد...آنوقت از همان لحظه به بعد تو دنیایت عوض میشود...تو دیوانه میشوی...تا لحظه ی رسیدن ات جان میدهی...تا وقتی بروی توی عالم دیگری هستی...وسط خیلی از خیابان ها گریه میکنی و فکر میکنی یعنی پاهایم میرسد؟ اگر اجل نگذارد؟...کربلا نرفته ها نمیدانند کربلا ی شنیده با کربلای دیده چه فرقی دارد...به خدای بزرگ نه اینکه داغ بر دل نرفته ها بگذارم ، داغ بر دل خودم میگذارم که دیده ام، کربلای دیده مقتل زنده است...تصور کن خیابانی دارد که بهش میگویند بهشت...به اشک های چشمانم قسم دروغ نمیگویند.،.آنجا بین الحرمین است...همان جایی که دو طرف اش نخل است...همان جایی که کفش نداری و پاهایت روی سنگ هایش از حرکت می ایستد، همان جایی که به هر طرف سر برگردانی دیوانه میشوی...اصلا گاهی میمانی بروم سمت اربابی که بی سر، بی کفن...یا بروم سمت آقایی بی دست ، بی چشم...بی مشک...از کف العباس نگویم، آخ نگویم ، جایی که دست ها افتاد...من از وقتی رفته ام خیلی به آن قطعه از زمین فکر میکنم، به اینکه یعنی آن قطعه از زمین از آن روز تا حالا دارد گریه میکند؟! آخر او جایی ست که دست افتاد مشک افتاد و این یعنی عمو هم نیامدنی بود و این آغاز غم انگیزی کربلاست...از خیمه گاه ، از پنجشنبه ، از دعای کمیل،  از لبیک یا حسین های عربی‌ ، از گوله گوله آدم های نشسته در بین الحرمین و یکی هم آنوسط مداحی/ زیارت عاشورا برای بقیه خواندن بگذارید دیگر نگویم...اینها برایم دلتنگی کشنده ای می آورد...از تل زینبیه هم دیگر نگویم که ثقل غم کربلاست...اما دلم پیش همان چارزانو نشستنم کنار شش گوشه است...آخر کربلا که مثل امام رضای خودمان همیشه شلوغ نیست...آنجا فرق دارد، آنجا هنوز غریب است...دور و بر شش گوشه خالی ست...هی از یک طرفه ضریح میگیری و میمیری و میروی آن طرف، هی از آن طرف برمیگردی و میمیری و طواف هزارباره میکنی...و بعد همان جا هی با خودت میگویی یعنی این منم؟ یعنی رسیدم؟ یعنی دیدم؟ یعنی منم بالاخره لایق شدم؟ ...اما این تازه آغاز گنگی ست...هنوز در بهتی که پاهایت رسیده اند...اما امان از وقتی که برگردی...تازه میفهمی چه گذشت...تازه آغاز غم توست...کافی ست بخواهی از تل بگویی، صدایت حالا دیگر میلرزد...کافی ست هر اذان به وقت شهر ات با تصاویر کرب و بلا باشد، آنوقت مینشینی و تا ته اذان زل میزنی به یک صفحه و اشک خودش به کمک می آید...کربلا رفته ها معنای اشک های بی بهانه را بهتر میدانند...اصلا کاری به کار برگشته ها دیگر نباید داشت، آخر آنها هرجا که نام حسین بیاید ممکن است بنشینند و ساعت ها گریه کنند ، ممکن است به یک عکس که خودشان ایستاده اند و  پشت اش حرم است زل بزنند و ساعت ها گریه گنند...و کسی چه میداند آنها هر پنجشنبه به پنجشنبه دیوانه تر میشوند ...