بیست و دوم فوریه


راستش یکجورهایی عادت دارم که اگر از کنار سبزه و چمن و‌گیاه رد شوم ناخودآگاه یک برگ هم میکنم، البته گل ها را نمیکنم ، شمشاد و علف هرز و اینها، مثلا اگر با تلفن صحبت کنم وکناردرختی باشم بعد از تمام شدن حرفم زیر پایم کلی برگ ریز ریز شده است...این برگ را هم کنده بودم که یکدفعه خیلیییی زیاد یعنی خیلییی زیاد اصلا خیلی بدجور دلم یکدفعه برای آن درسی که در مدرسه داشتیم و باید داخل دفتر برگ میچسباندیم و توضیح هر گیاه و برگ و مشخصاتش را زیر آنها مینوشتیم تنگ شد( رجوع به کتاب علوم با یک کوله پشتی دلتنگی) و با تمااااام وجود دلم خواست کوچولو شوم برگردم به روزهای دفتر تعاونی که داخل اش کلی برگ بچسبانم و تنها غمم بشود خشک شدن برگ ها و ریختن اش در دفتر ، دفتری که صفحه اول اش را حتما یک برگ حسن یوسف میچسباندم و زیرش می نوشتم :

حسن یوسف گل با احساسی ست

حرف هایم را گاهی، از دلم میفهمد

شعر را میفهمد

شب را هم نیز

با نوای نی من میرقصد

به هوای چشم های خیس من میگرید

حسن یوسف گل با احساسی ست

آخرش هم ستاره میزدم که خانوم معلم بوی این برگ بوی دستان بابایم را میدهد...