بیست و دوم فوریه


خانه اش رو به خیابان اصلی بود ،از آن خانه هایی که با پنجره های بسته هم صدای بوق و رد شدن ماشین ها می آمد ...برای منی که در این شهر بزرگ شدم در این شهر دارم پیر میشوم آن پنجره ی لعنتیه رو به خیابان اصلی دنیای دیگری بود، ترجیحش میدادم به هزارتا پنجره ی باز شده رو به شکوفه های انار و درخت نارنج...من گاهی دقیقه ها می ایستادم رو به پنجره، زل میزدم به خیابان،به ماشین ها...دم دمای صبح ها...دم دمای صبح ها...غرق میشدم ...میرفتم به دنیای دیگری...میرفتم به دنیای خودم...به ماشین ها نگاه میکردم و غرق خودم میشدم،...حالم با آن پنجره خوش بود...پشت آن پنجره حس شاعری را داشتم که در سرش دارد شعر غم انگیز تازه ای متولد میشود...شاعری ایستاده رو به خیابان با یک چای تلخ کنارش که به پر رنگ ترین نداشته ی زندگی اش فکر میکند...دلم انگار گرفته که اینچنین باز هوای آن پنجره را کرده...