بیست و دوم فوریه

چندروز پیش خواب میدیدم که در یک کلاس درسم، کلاسی شبیه دانشگاه، اما من دارم کار خودم را که نمیدانم یعنی یادم نیست چه کاری بود انجام میدهم و استاد هم که استاد من نیست آمده فقط چند دقیقه ای نشسته روی صندلیه استاد در کلاس تا گمانم چندتا برگه مرتب کند یا تصحیح کند و برودو او کسی نیست جز یک شاعر که  در دنیای واقعی شعرهایش را دنبال میکنم..دختری از آن طرف برایش بوس میفرستاد، آن یکی دختر مظلوم دور تر ایستاده بود و استاد! داشت با او دعوا میکرد که برود خانه شان و با مادرش هم حرف زده آخر او‌ کم سن است و این عشق من شاعر بودن چیست و غیره!...و خلاصه که تمام دخترهای کلاس عاااااشق استادشان و‌مرید....اما از در که بیرون آمدم استاد آمده بود دنبالم و انگار نه انگار همان استاد عاقل بود مثل دیوانه ها و خل ها شده بود و ابراز میکرد یک دل نه صد دل عاشق شده! حالا این هندی شدن های خواب را ول کنید ، من ماندم چرا لوکیشن از کلاس درس رفت در گاراژ؟( آیکون آن شکلکه در تلگرام که دارد چانه اش را میخاروند!)