بیست و دوم فوریه

امروز یک روز تماما معمولی بود با من که تماما معمولی بودم، با یک‌حال معمولی، با روزمرگی های معمولی...همه چیز معمولی حتی افکار هم معمولی...مرگ تنها چیزی بود که به آن فکر نمیکردم...به اینکه یک ماست کوچک سون بخرم و با ناهارم بخورم فکر میکردم که دنیا یکدفعه در ایستگاه شادمان عوض شد ...بوی سوختگی آمد، بعد فریادها که قطار آتش گرفته و بعد جمعیتی گیج و گنگ که هرکس تلاش میکرد خودش را نجات بدهد و فقط از واگن ها بیرون بریزد و از پله ها برود بالا، حتی فرصت نبود نگاه کنی ببینی واقعا آتش گرفت؟ فرصت نبود ببینی جمعیت همه آمدند یا نه؟ حس حادثه منا را داشتم...من بودم وپله های خروجی و آفتاب وسط ظهرو همان زندگی معمولی، اما دنیا در پایین پله ها چند دقیقه قبل داشت برایم تمام میشد و من وسط اینهمه معمولی آماده ی رفتن نبودم، من هنوز نماز صبح های قضایم را تمام نکرده بودم، من به مامان گفته بودم برمیگردم و برایش فلان سایت ثبت نام میکنم، من تازه خواب دیده بودم که دارم برای عزیز از دست رفته ای حلوا درست میکنم و میخواستم آخرهفته حلوا بپزم، من به آدم های زندگی ام نگفته بودم حلال، من اصلا امروز در ایستگاه شادمان آماده ی تیتر شدن روزنامه ها نبودم ...تا نگاه میکنی وقت رفتن است...