بیست و دوم فوریه

یک چوب گرفته بود دست اش و هر بچه ای میدید سعی میکرد باهاش دوست شود اما چون مدل دوستی اش اینطور بود که بیشتر چوب را میکرد در چشم بچه ها همه ازش فرار میکردند تا اینکه به یک بچه ی کوچولو رسید نشست کنارش...بچهه که حرف زدن بلد نبود فقط بهش گفت نی نی...درجواب بچهه گفت: من نی نی نیستم من جیگرگوشه ی مامانم هومنم! ...خنده ام گرفت...نزدیکشان بودم،بهش گفتم اسمت چیه؟... دوباره گفت جیگر گوشه ی مامانم هومن!... گفتم خب پس هر دو اسممان یکی ست چون منم جگرگوشه مامانم هستم!