بیست و دوم فوریه

از هیئت که آمدم تمام مغازه ها بسته، ایستگاه های صلواتی جمع، هیئت ها تمام شده، خیابان هایی بی آدم...اما گوشه و کنار پر بود از خرابه های درست شده و شمع های نیم سوزی که روشن کرده بودند و داشتند برای خودشان میسوختند...شام غریبان حسین امشب است...با خودم گفتم چقدر غریبی شب...چقدر امشب غریبی...رفیقم امروز ظهر پشت دسته گفت تو که کربلا رفتی الان برایت این عزاداری ها ملموس تر است‌؟ گفتم اینها برایم همه شده حاشیه، انگار چشمانم اینها را نمیبیند فقط توی کربلایم، هی یاد تل میفتم، هی یاد قتلگاه، هی یاد ابوالفضل میفتم، هی یاد خیمه گاه، هی یاد قدم هایم میفتم که روی خاک های غریبی پا گذاشت که روزی آنجا محشر کبری بود،..هی یاد فاصله ی تل زینبیه می افتم تا قتلگاه...گفته بودم در کربلا غریب ترین جا برای من تل زینبیه بود؟ آره گفته بودم...از روزی که آمدم گمانم هزاران بار گفته ام که چقدر برایم غریب بود وقتی ایستادم جلوی تل زینبیه جایی که حضرت زینب ایستاد تا برادر را ببیند و هر از چندگاهی برادر صدایش بزند تا زینب بفهمد حسین زنده است و از یک جا به بعد دیگر صدایی نیامد...