بیست و دوم فوریه

امروز بچه ای آمد سمت کیفم و معلوم بود تازه چندتا دانه واژه یاد گرفته که گفت به به...راستش شاید برای معدود دفعات بود که هیچ خوراکی ای در کیفم نبود، خیلی اندوهناک گفتم آخ به به ندارم از شانس... مادرش یکدفعه گفت این را بگیر این را بگیر یواشکی بهش بده، یک چیزی شبیه چیپلت و چی پف و خلاصه از  همان خانواده ی چی ها بود که داد تا به بچه اش بدهم و بچه اش فکر کند از کیف من دراورده، گرچه دو سه ثانیه بعد یادم افتاد پسته دارم تریدنت هم دارم!...بماند تریدنت هایم را پودر کرد و آخر سر رویم بشودنشود به در که همان بچه باشد گفتم که دیوار که همان مادر باشد بشنود درواقع، با خنده خنده که: اینها دانه ای پانصد است ها عزیزم ، خوردشان کردی؟ آخی!..البته گمانم حرص خوردنم مشهود بود، نبود؟:| ...اما خب میدانید بچهه همان که « چی» داشت اول اش را نمیخورد، و من به خودم آمدم دیدم همه اش را من خوردم:|