بیست و دوم فوریه

دیشب با یکی از آشناها که بچه ی کوچکی داشت در مجلس عزاداری نشسته بودیم ...چراغ ها را که خاموش کردند بچهه نق زدن هایش شروع شد، از تاریکی نمیترسید اما الکی هی گریه میکرد، البته بیشتر ادای گریه بود، نق میزد بهونه میگرفت...زیر ۲ سال بود...مادرش هی دفتر و مداد میگذاشت جلویش بلکه با نقاشی آرام شود، هی بغلش میکرد ، هی موبایل نشانش میداد ، هرکاری میکرد بچه باز آرام نمیشد...شب قبلش هم همین بود...شب قبلش به شوخی بهش گفته بودم الان نصف خانوم های هیئت دارند در دلشان فحش ات میدهند! ... دیشب هم بهش گفتم اگر دیشب نصف خانوم ها فحش ات میدادند، الان گمانم همه دارند فحش ات میدهند!... کلافه سر تکان داد که یعنی میبینی وضعمان را؟... هرکاری میکرد بچش باز نق میزد ، یکدفعه خانوم جوانی  که نزدیک مادر و بچه نبود تا ببیند مادرش چقدر دارد همه کاری میکند تا بچه ش آرام شود و ظاهرا از گریه های یک بچه خسته شده بود بلند گفت: بلند شو بچتو راه ببر،جاشوعوض کن، بچه اینطور که فقط نشستی آروم نمیشه، بچه گناه داره!... به هم نگاه کردیم..نمیدانم ناراحت شد یا نه اما فقط فکر کردم چقدر راحت همیشه قضاوت کرده ایم...قطعا او از دور در دلش این مادر را یک مادر بیخیال و بی مسئولیت میدانست و من از نزدیک دیده ام چقدر تقلا میکرد...بعد یاد خودم افتادم که شاید منم آنروز قضاوت کردم، همان روزی که بچه ای در هواپیما آنقدر گریه کرد کرد کرد تا بچه ی نوزاد به هق هق افتاده بودو کبود شده بود و نفسش بالا نمی‌آمد و مادرش داشت باقالی پلو با گوشت هواپیما را میخوردو عین خیالش نبودو آمدم نوشتم لقب بیخیال ترین مادر را هم باید داد به او...شاید منم قضاوت کرده باشم و کار هرروز بچه شان همین است و واقعا خسته میشوند اما خب گرچه هنوزم متعجبم بچه به کبودی بیفتدو مادر باقالی پلو با گوشت بخورد؟ هرچند کار هرروزه ی بچه باشد...اما خب باز هم من در زندگی آنها نبودم و من هم از دور دیدم فقط نه نزدیک!