بیست و دوم فوریه

اصلا جا نبود که بنشینم، یک خانومه به دختر بچه اش گفت مامان یک کم میای اینور خاله هم بشینه؟ ...گفتم نه اذیت اش نکنید بگذارید راحت بنشیند ، اما دختره کمی رفت‌ آن طرف تر و نشستم کنارش...کمی گذشته بود و‌مامانه کیک دراورده بود بچه اش بخورد، مامان با حوصله ای بود بر خلاف اکثر مامان های جوان امروزی!... با خنده گفت هیچوقت بچه دار نشو...گفتم چرا؟... گفت سخت است، خرج ها بالاست، هرروز یک خواسته دارند...گفتم آنکه بله اما‌ آخر بچه هم نباشد زندگی آدم هدف ندارد ، آدم برای چه کسی کار کند؟ برای‌چه کسی جمع کند؟ امیدش چیست اصلا؟... گفت آره آن که هست البته من خودم یک بچه دوست ندارما دلم میخواهد یکی دیگر بیاورم شوهرم میگوید نه همین یکی، از طرفی‌موقع ازدواجمان هم خانواده شوهرم به من نگفتند که این ها مشکل ژنتیک دارند و بچه هایشان اوتیسم میگیرند ، همه ی بچه هایشان الان اوتیسم دارند، میپرسیدم چرا اینطور شدند میگفتند در خواب تشنج کردند نمیگفتند راستش را، خدا را هزار مرتبه شکر بچه من سالم بود اما الان دومی را میترسم دکتر هم میگوید احتمالش خیلی بالاست ، دکتر ها میگویند در آزمایش هم نشان نمیدهد...گفتم خب آمنیو سنتز کنید خیالتان هم راحت میشود...گفت نه اصلا میترسم، شوهرمم میگوید همین یکی بس است..از طرفی یک زایمان خودش آنقدر خرج دارد کمه کم باید شیش تومان بگذاری کنار...یک وقت هایی آنقدر همین پول بهم فشار می آورد،شوهرم طفلک همه ی درآمدش را هم می آورد خانه ها اما خب یک خرید میروی ۶۰-۷۰ تومان خرج میکنی بعد میبینی چیزی هم نخریدیا...مشکل زندگی ها درآمد است، اگرپول بودا خوشی هم بود، ماه عسلمان گفتم میروم مشهد اما هنوزه که هنوز هست نشده برویم مشهد...الان بچه ی من بابایش را شب ها هم نمیبیند، تا دیروقت دارد کار میکند دیگر،می آید هم این خوابیده...گفتم بله متاسفانه مشکل زندگیه همه گره خورده به پول ، خداروشکر کسی هم به فکر مردم نیست...از اینکه از ازدواجش ناراضی نیست اما نداری فشار می آورد میگفت.،،گفتم خب چراخودتان هم کار نمیکنید؟ گفت من خیلی سوادم بالا نیست شوهرمم نمیگذارد،یک کار  فروشندگی پیدا کردم با مغازه ی شوهرمم یک دقیقه فاصله اش بود اما میگفت نه...گفتم بله آقایان خیلی موافق کار کردن خانومشان نیستند دیگر، خب کار خود شوهرتان چیست؟ دخترش جواب داد : تعویض روغنی...