بیست و دوم فوریه

بخش ویژه ی خبری شبکه ۲ دوتا آقا آورده تا درباره ی پسته صحبت کنند که چرا صادراتمان آمده پایین...رفتم به روزهایی‌که اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت...همیشه از پسته های باغشان برایم‌می‌آورد، یک وقت هایی هم وقتی میخواستم برگردم بعدا در راه میدیدم یواشکی گذاشته داخل کیفم...دلم برای رفیقم برای روزهای خوابگاه برای تمام خاطراتش، برای آن روزی که رفتیم پسته ها را بو بدهیم و سوخت، و در عکس میگفت سوخته ها را بردار مامانم سوخته ها را ببیند کله ام را میکند، برای وقت هایی که پرده ی دور تختم را که مثل اتاق کارگرها حتی بالای تخت لامپ هم زده بودم تا شرایط برای خرخوانی بیشتر مهیا باشد، میزد کنار و به زور پسته میگذاشت در دهانم که بخور فشارت افتاد/ بخور رنگ ات پریده....تنگ است....تنگ...بخش ویژه ی خبری شبکه ۲ این دوتا آقایی که‌آورده دارند مثل سگ و‌گربه به هم میپرند و فقط کم مانده هم را بزنند و به هم اجازه ی حرف زدن نمیدهند ، نمیدانم کسی در این شب پاییزی حوصله دارد بنشیند درباره اینکه چرا صادرات پسته مان آمده پایین یا نه بخش ویژه خبری را ببیند، اما خب من نشسته ام و آنها در سر‌و کول هم میزنندو من یاد رفیق مهربان روزهای غربتم افتاده ام که بهترین روزهای زندگی ام را پیش خودش نگه داشت و خاطرات شیرین روزهای رفته ام جان مرا گرفت...