بیست و دوم فوریه

راستش نیم ساعت پیش داشتم میمردم و شما داشتید بی بیست و دو فوریه میشدید ، راست ترش اینکه وسط یک سه راهی سرم کاملا به سمت چپ برگشته بودو گمان کرده بودم بابام دارد دور برگردان را دور میزندو در همان لحظه از سمت راستم ماشینی زد روی ترمز و چون هنزفری در گوشم بودو تا ته هم صدا بلند بودو حاج مهدی رسولی شور گرفته بود که : دو دستم را درون آب کردم/ حلالم کن نبودی آب خوردم  اصلا صدای ترمزش را نشنیدم فقط یک لحظه که سرم برگشت به سمت راست من بودم و یک پراید آبیه خوابیده شده کف زمین و داخلش هم پر پسر و قلبم که واقعا وایستاد و دقیقا دستم رفت روی قلبم و راننده فقط نگاهم میکرد، در همان حال ترس و دست روی قلبم‌ گفتم ببخشید، گمانم آنقدرمظلومانه گفته بودم که فقط همه شان نگاهم میکردند و هیچی نمیگفتند گرچه راننده یک پسر سیبیلویی بود که در ظاهر مستعد کتک زدن من هم بود! ، علیهذه( معلوم است تازه این واژه را یاد گرفته ام؟!)  مرگ من با پراید آبی خسته و خوابیده کف زمین رخ نداد و یک مشت جوان را بدبخت نکردم، خلاصه آمدم فقط همین را بگویم دیگر اسپندی خواستید دود کنید،‌صدقه ای بدهید، قربانی ای کنید، حتی تخم مرغی بشکانید! خلاصه که مختارید، من اجازه میدهم!