بیست و دوم فوریه

امشب نشستم و‌آخرین برنامه خندوانه را دیدم، از آخرین باری که جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم گمانم سال میگذرد، واقعا یادم نمی آید...من کم به سراغ خندوانه دیدن رفتم در تمام این سالها، خیلی کم،شاید فقط دو‌قسمت...راستش میدانید هربار که خندوانه را ببینم یاد خنده هایش می افتم که با این برنامه میکرد، آن روزها هنوز خندوانه را کسی نمیدید، هنوز برنامه ی مشهور و‌محبوبی نبود...امشب هم از بین تماشاچی ها مردی را دیدم که از ته دل میخندید و دلم ریخت...باز یادش افتادم...باز پاییز دارد از راه میرسد و یادش...حالا فقط باید گاهی که خیلی دلم تنگ میشود فکر کنم چه چیزی بیشتر دوست داشت تا خیرات بدهم...