بیست و دوم فوریه


نشسته ام و دارم برای بچه های مهمان هایمان دانه دانه لاک میزنم و دنیای کوچک پاکشان غرق در خوشی میشود و من هم با هر ذوقشان بابت یک انگشت رنگی شده شان فارغ از دنیا میشوم ...همین چند دقیقه پیش وقتی داشتم برای یکیشان که هنوز مدرسه ای هم نیست خال خال های سفید روی لاک زرشکی میزدم یکدفعه خیلی بی هوا با یک بغض گفت : من دوست دارم جای تو باشم میای جاهامون عوض بشه؟... راستش میدانید اصلا نمیدانستم برای یک بچه ی کوچولویی که یکدفعه این را میگوید چه باید میگفتم، فقط گفتم جای من؟ چرا آخه قربون چشمات بشم؟... با همان بغضی که نمیدانم چرا یکدفعه سراغش آمده بود باز گفت جای تو باشم دیگه...گفتم جای من خوب نیست که...گفت چرا خوبه، دلم میخواد تو باشم ، میخوام زود بزرگ بشم...دستای لاک زده اش را بوس میکردم که گفتم اما اگر جای من باشی آنوقت باید بروی سرکار ها، صبح ها زود بیدار بشوی کلییی کار کنی، دوست داری؟ باز گفت آره دوست دارم...گفتم اما اگر جای من باشی من یکوقت هایی غصه میخورما...اینبار نگاه کرد اما هیچی نگفت..چندثانیه بعد گفت غصه؟...گفت بروم لاک هایم را به مامانم نشان بدهم؟