بیست و دوم فوریه


چقدر دنیا عجیب است،چقدر ماها عجیبیم،چقدر زندگی‌و بالا و‌پایینش عجیب است...پارسال همین ایام محرم بود که پیش رفیقم در سفر بودم اما در واقع چه بودنی، غصه ی خواهرم...همه اش به گریه گذشت...داشتم حالا پیام خواهرم و شوخی اش را میخواندم، فکر کردم یکسال گذشت ...غم آمد‌و گرچه یاد غم های آمده نمیرود اما زندگی پر زور تر است که بهت نفهماند تا شقایق هست زندگی باید کرد ...آدمیزاد است و‌محکوم به عادت، محکوم به سازش با زندگی، محکوم به فراموشی...۳۶۵ روز گذشت و به قول قیصر امین پور:گاه اوج خنده ی ما گریه است/ گاه اوج گریه ی ما خنده است/ زندگی ترکیب شادی با غم است...روزها سکون نمیمانند، غم میرود خنده می آید...بالاخره می آید...میدانید خدا را چگونه فهمیده ام؟ اینکه به ازای هر غمی، به ازای هر از دست دادنی، به ازای هر برآورده نشدنی، به ازای هر شکستی،‌به ازای هر نشدن و نرسیدنی یکجور دیگر جبران میکند، سرگرم چیزهای دیگرت میکند تا یادت برود ...نعمت دیگری میدهد و با همان گرچه جای خالی آن غم همیشه هست اما گاهی در همان نعمت آنقدر سرگرمی که یادت میرود چه گذشت...مثل پارسال که همین شب ها  غم بود که بی دعوت دل ساکن دل شد و مثل امشب که دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور...و نشستیم در تلگرام با خواهرم مسخره بازی در می‌آوریم و پارسال و سالهای دگر همه ارزانیه خود تاریخ...